|
چلچلی
|
||
این روزها دغدغه ی دیگری هم دارم ٫ اینکه دوست داشتم در زندگی قبل از این که آدمها را همنوع خودم بدانم از جهت گوشت و خون داشتن همنوع خودم بدانم از جهت عشق و احساس داشتن٫ اما اگر بگویم مایوسم از این تلقی خودم٫ بیهوده نیست.غمگین میشوم وقتی می بینم که بشر امروز از این مفاهیم نیز ابزاری استفاده می کند . انگار در روابط انسانی آن ارتباطی خوب و شایسته تلقی می شود که بتواند ابزاری باشد در جهت اینکه ما را متواضع تر ٫ مردمی تر ٫ اخلاقی تر ٫ خیر خواه تر و.... نشان دهد. آنچه مهم شده است قابلیت آدمها در مواجه ی با ماست .
میدانم راه نجاتی از این و ضع نیست من هم ناخواسته باید بپذیرم که همین است که هست ! گله و شکایت دردی را دوا نمیکند واز طرفی من حق ندارم که دیگران را وادار کنم مثل من بیاندیشند ...
تنهاباید گفت :
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
|
|