|
چلچلی
|
||
و اما امروز روز مادر است...
روز اوست و من نمی دانم چه باید بکنم .
۲۳ سال در کنارش بودم و حتی یک بار هم مرا نیازرد ٫ بعضی وقتها که غیر قابل تحمل می شوم و کسی مرا نمی پذیرد ٫ او با من حرف می زند آنقدر که فکر می کنم این همه انرژی از سن و سال او بعید است .
.....
عزیز...
مرا به خاطر ناتوانیم در سپاسگزاری می بخشی ؟ مرا به خاطر خدا ببخش .
روزت مبارک ٫ میبوسمت ٫ روزی هزار بار می بوسمت ولی امروز فقط یک بار....
......................................................
و اما تو ٫
بی صبرانه منتظر امشبم ٫
در فراسوهای هر آنچه که به ذهنمان می رسد با من وعده ی دیداری بده.
... عشق چیزی است که بیش از هر چیزی داشتنش را دوست داریم و بیش از هر چیزی دادنش را دوست داریم .و هیچ کس در نمی یابد که عشق، همان چیزی است که همواره داده می شود و پذیرفته نمی شود.
تصویر و متن از جبران خلیل جبران
ـــ کمی وبلاگم را تغییر دادم، البته این روزها مشغول تغییر دادن خیلی چیزها هستم.
ــ تغییر دادن سخت است و از آن سخت تر رویارویی با پدیده های جدیدی است که از این راه متولد می شوند که نه با آنها نزدیکی داری و نه حتی آنها را می شناسی، به هر حال چاره ای جز مواجهه با واقعیت نیست هر چند که تلخ است آن هم خیلی تلخ.
ــ باید مدتی در دسترس نبود .
ــ تو کجایی؟
در گستره ی بی مرز این جهان
تو کجایی؟
ــ من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام :
کنار تو .
۰۰۰
ــ تو کجایی؟
در گستره ی ناپاک این جهان
تو کجایی؟
ــ من در پاک ترین مقام جهان ایستاده ام :
بر سبزه شور این رود بزرگ که می سراید
برای تو...
(احمد شاملو)
امروز کلاس شرح مثنوی دکتر نمازی بودم ٫ برام خیلی جالب بود ایشون در شرح یکی از بیتهای مثنوی فرمودند که: مورچه ها وقتی به یک دانه می رسند خود را با آن مشغول میکنند ٫مورچه فکر می کند آن دانه تمام دنیای اوست چون چشم ندارد که انبار دانه ها را ببیند ٫ احساس می کنم من نیز یکی از همان مورچه هایم .
نکته ی آخر اینکه این روزها نمیدونم چی درست و چی غلط ٫ در هر حال امیدوارم به خودم بیام!
|
|