|
چلچلی
|
||
من می دویدم با گیسوان آشفته و اضطرابی دوست داشتنی اما وقتی سوزش سردی رو صورتم حس کردم تازه به جدیت این دنبال بازی کودکانه پی بردم حال غریبی داشتم واکنون نیز باز هم من ندانستم که نگاه دیگری به عروسک در دستم جدی است٫ او هم مثل همبازی کودکیم اسباب بازی هایم را جدی گرفت نه مرا
غم انگیز نیست این قانون زندگی است که تا سوزشی را رو صورتت حس نکنی تابعش نمی شوی ٫ از خودم میپرسم من دوست داشته می شوم یا میزان علاقه ام به دیگری؟ اشک پهنای صورتم را می گیرد ..... جوابی ندارم .
تنهایی آنقدر غیر قابل تحمل می شود که پنجره ی اتاق رو باز میکنم ساعت ۱.۱۵ نیمه شب٫تا شاید یه نفرو که تو کوچه بی هدف پرسه میزنه بیبینم وباهاش حرف بزنم اما از بخت بد من کسی نیست ٫ سردم شده ٫ پنجره رو می بندم و بازم پشت میز می نشینم و با خودم حرف میزنم .... با خودم حرفی جز خودم ندارم که بزنم٫ خسته ام ٫ حس میکنم اشکهایم روی گونه هایم می غلتد .... آه خنک شدم ... با دستهایم لمسشان میکنم ٫ اشکهایم مرا از تنهایی درآوردند ٫ این ها هم یکی از همبازیهای دوران کودکیم هستند اما هر وقت تنها بودم آمدند ٫بدون اینکه میزان علاقه ام بهشون خیلی مهم باشد....
|
|